...
تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت؟
که با یاس ها به داس سخن گفته ای!
آنجا که قدم بر نهاده باشی،
گیاه از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را هرگز
باور نداشتی!
فغان که سرگذشت ما،سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان باز می آمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند !
یوسف من فتادی٬ همچو قمر به چاه من ...
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا!
روز٬
بر می آید...
میدانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند...
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش می تونستم...
سخنرانی گلایه ناشنیدنی است٬
درآن اثری از عشق نیست.
گلایه٬سروصدایی بیش نیست٬
تکراریست خشم آلوده
من٬
من٬
من٬
و بازهم من...!
بازمیشه حرکت کرد
میشه نپوسید
میشه جاری شد
میشه دنبال هم کلاسی کرد
میشه توو پیاده رو سمفونی راه انداخت
میشه تا خونه دوئید
میشه چای خورد
میشه نارنگی خورد
میشه زرد و قرمز و نارنجی شد٬
توو هوا تاب خورد
میشه سبک شد
میشه پاییز بود
حس خوبی دارم ـ
صداقت٬
همزاد مرگ است؟
نه به آن همه نگاه که خشک شد و دری باز نشد٬نه٬
نه به آن همه حرف که نگفته ماند و گزنده شد٬
نه به آن همه ـ و این همه ـ روز که مرد ـ و می میرد ـ و
نه به آن همه دلتنگی که نفس می گیرد٬
به تمام آرزوهای خودت قسم بخور
دیگر٬
این لحظه ی کوچک ِ آرامشم را
برسرم آوار نکن!
" فقط یک گناه وجود داره!اونم دزدیه...هرگناه دیگه ای هم٬نوعی دزدیه.
اگر مردی را بکشی٬یک زندگی را می دزدی.حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی٬
حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی...
وقتی دروغ می گویی٬حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی.وقتی تقلب می کنی٬حق را
از انصاف می دزدی.وقتی....... "
پ.ن۱:وقتی ول می کنی میری٬یهو٬حق یکی رو از شادی ِ در کنار ِ تو بودن می دزدی...
پ.ن۲:از کتاب بادبادک باز.
*از سه راه آذری گذر...از سرود سروری گذر...
از پیاز و جعفری گذر...وز شراب خانگی گذر...
ز کار و یار و حال و فال و دل برگذر.
دود ِسیگار را بگیر به عرش رو...فرش زیر ِپای فروش...
ز سر٬زهمسر٬ز مادر گذر.....زما٬زما٬زمادر گذر.
دود ِسیگار را ببین برو بمیر...زیر ِپای را ببین زجان گذر!....زجان٬زخانمان گذر.
در بزن٬
کوره ی سفالی ات بر در بزن....گشوده شد چو در٬ز در گذر!
جسم ِ خود سه راه ِ آذری ببر برون نیا٬
شمال ِشهر را بکُش٬بکَش به دشت ِآمپول و ساقیان و درگذر!
زسر٬زهمسر٬زمادر گذر.
تیغ و رگ٬ز جمجمه تپانچه بگذران!بر آزردگی ِ خود کمانچه بگذران!
زجان٬زخانمان٬زجان زجان زخانمان گذر!
****
ببین چگونه جان مشوش است٬عدد بده!
ببین شهید شد برادرت عدد بده!
ببین که نیستی عدد(!)نود بده! ز "صد" درگذر!
دلت به انتظار چشم هاست٬عدد بده
دلت به انتظار ِچشم هاست٬عدد بده....ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین......
ببین دیازپام ِ ۱۰ خوراندند خلق را!
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را!
ببین احاطه کرده است "عدد" فکر خلق را!!!
****
مچاله شو به جوی ِ آب شو روان٬عدد بده
زباله شو به گوشه ای غَمین هزارساله شو عدد بده
این قرار ِ عاشقانه راااااااااااااااا عدد بده!
شور و حال ِعارفانه را٬اااااااااااا عدد بده...
رو جهان ِ بی کرانه را سند بزن
روی رودِ٬رود ِ٬رودِ تشنگی ت٬سد بزن....عدد عدد عد دعدد عددعدد عددعددعددعددعددعددعدد....
آااااااای مرد ِسامری خفن شدی!در سه راه ِآذری کفن شدی!
ای نماد ِبی کسی زپیچ و تاب ِ این زمانه چون چلانده اند به تو ٬رسن شدی!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*نامجو
خم می شوم٬از بین پاهایم دنیارا نگاه می کنم٬
۱
۲
۳
۴...
شمارش معکوس شروع می شود!
اینجا همه چیز به بینهایت می رود
همه چیز تازه سر جای خودش می آید!
باخودم می گویم
یاد می گیرم کم کم با سر راه رفتن را...
یاد می گیرم.
پ.ن:مستی ام درد منو٬دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده٬منو رها نمیکنه...روح هردوشون شاد...
آخر یه روز می کشمت
با همین دستا٬
با همین انگشتای نازک
گردن کلفتتو اونقدر فشار می دم که خفه شی.
واسه همیشه خفه شی
لعنتی!
این آرامش ِ شکسته بندی شده رو٬این سکوت ِ عفونت زده ی عزیزو٬آسون بدست نیاوردم
آخر میام می کشمت
که واسه همیشه خفه شی
دیگه آرامشمو بهم نزنی
در ادامه ی مطلب قبل٬فقط چند بیت:
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
به راه ِ هوشیاری ِ خود٬مست می رود
وای از غرور ِ تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان ِ طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
برما٬هر آنچه لایقمان هست می رود!
بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر ِ جاده.......
قلیونم که حکما جزء مظاهر ِ فسادفی العرضه!اگه نمی دونستین٬بدونین...بده...عیبه...جیزه...بدونین.
والسلام
دیگر همه مان به این قسم سرگرم کُنَک ها٬برای دور کردن اذهان عموم از مصائب جامعه عادت کرده ایم.
برای کودکان ِطفلکی ِ فلسطینی زیاد گریسته ایم٬برای دردمندی مردم افغانستان و عراق زیاد غصه خورده
ایم٬سنگ ِ لبنانی ها را زیاد به سینه های دود گرفته مان کوبیده اند٬در ولادت ها زیاد شادی کرده ایم...
چراغانی و پایکوبی کرده ایم و ۲۴ ساعت بعد از درد ِ یک شهادت٬مثل مجانین٬بر سر صورت خود کوفته
ایم!برای جمع کردن ماهواره هایمان زیاد هراسان به پشت بام دویده ایم و ...! و برای فکر کردن به خلیج
فارس و بشکه های نفتش٬به خاک پر گهر و پر معدنمان در کنار کودکان گرسنه و برهنه ی هم خون ِ
خودمان شدید وقت کم آوردیم...!!!
امروز هم همه مان یاد فرهنگ و تمدن خاک خورده ی چندین هزار ساله مون کرده ایم! ـ آخی٬آخی!چه
وارثان خوبی داره ایران!ببین چقد همه به فکر فرهنگشن! ـ
اما این که این فرهنگ و تمدن را کسانی می خواهند به ما برگردانند که حتی ـ اگر بتوانند ـ از حذف کردن
نوروز و جایگزین کردن ِ قربان یا غدیر به جای آن شرمی ندارند٬کسانی که کتاب های تاریخی که
برای آیندگان این بوم چاپ می کنند ۹۰درصدش مربوط به بعد از انقلاب است و ۱۰ درصد آن مربوط
به تاریخ و فرهنگ ِ چندین هزار سال قبل(!) بسیار دلشاد کننده است و زمینه ی خندیدن ِ مارا برای
چندین ساعت که چندین روز فراهم می سازد...و البته بر همه واضح و مبرهن است که خنده چقدر برای
سلامتی ِ انسان مفید است.پس تا اینجا یکی از اهداف ِ این طرح٬سلامتی ِ مردم است...و البته اگر
کسی در این میان٬از این فلاکت گریه اش گرفت و خواست گریه کند٬بداند که که اشک چشم را ضد
عفونی می کند و برای سلامت خوب است٬پس با خیال راحت بگرید...
ادامه دارد
های کوچولومون توو همون روزای اول عید مردن٬می دونستم که یه سال سخت توو راهه...
همون طورهم شد...از یکنواختی تعطیلات عید بگیر٬تا یه تابستون ِ به معنای واقعی مزخرف٬یه پاییز
دلگیر و زمستونی که دوست دارم دیگه مثلش برام تکرار نشه!
چند روز پیش که داشتم با خودم محاسبات سال پیش رو میکردم٬دیدم توو سالی که رفت٬شاید سرجمع
سه ماهشو تونستم زندگی کنم...یه ماه و نیم از بهار و یه ماه و نیم از پاییز...!خیلی کمه٬نه؟
اما ۸۵ بیشتر از بقیه سالها درس داشت واسه دادن.که نمیدونم اون درسا ارزش این همه رنج کشیدن
رو دارن یا نه...
بهارش بهم گفت تنبلی رو بذارم کنار.تابستونش گفت صبر و تحملتو زیادتر کن.پاییزش یادم دادم انزوا و
گوشه گیری٬هم خوبه٬هم اگه طولانی بشه خطرناک.زمستونش...زمستون ۸۵ هرچند که خیلی رویایی
و دوست داشتنی شروع شد ولی٬آخرش آخرین رگه های امید و خوشحالی ِ منو پوسوند...سوزوند...
طوری که برای اولین بار توو زندگیم٬که روزهای سخت کم نداشت٬آرزو کردم کاش اون روزای زمستون
زده از زندگیم حذف بشن...کاش یه روز از خواب بیدار بشم و ببینم که هنوز ۳۰ آذر ِ و هیچ اتفاقی
نیفتاده...اما هنوز موندم٬درسی که زمستون میخواست به من بده چی بود!امیدوارم این چیزایی که الان
توو ذهنمن نباشه...
بگذریم٬تموم اون روزها گذشتن و من هنوز هستم و این نشون میده که هنوز درسای زیادی هستن که
باید یاد بگیرم٬و درسای زیادی که باید من به روزگار بدم.هیچ دوست نداشتم که سال نو رو با یه نفرین
شروع کنم٬اما اینکارو کردم٬و به جای اون یه نفرین٬تموم آدمایی که ازشون دلگیر بودم بخشیدم.
عید که اومد آروم بودم٬رها بودم٬حس می کردم همین که توو داستان ِ یخ زده ی این زمستون٬اونی که
رنج کشید من بودم٬اونی که تموم لحظه هارو شمرده بود من بودم٬اونی که تا آخرین لحظه ها منتظر بود
و پای حرفاش واستاده بود من بودم٬اونی که متولد مهر نبود اما مهربون بود من بودم٬کافیه واسه حس
برنده بودنم توو آخرین بازی ِ دفتر ِ ۸۵!کافیه واسه اینکه از سالی که رفت٬احساس شرم نکنم.سرمو بالا
بگیرمو خدا رو شکر کنم که آدم خوبه ی داستان من بودم...و خدا رو شکر کنم که خودش زندگیمو از وجود
آدمای زائد حفظ میکنه...که نذاشت منم با ۸۵ تموم بشم.
به امسال خیلی خوش بینم.توو ترافیک ِ این همه روز که میان و میرن٬مبارک توئی!سال نوت مبارک...
میخوام مثل هانیه دعا کنم :الهی٬توو این سال که میاد٬هیچکی تنها نباشه.هیچکی دلگیر نباشه.عشق
هیچ کس کم نباشه٬دروغ نباشه.الهی٬هیچکی بیمار نباشه.هیچکی دلتنگ نباشه.هیچکی از اونی که
میخواد دور نباشه...آمین.
بعضی حرفارو نمی شه زد
با اینکه همش سر زبونتن٬با اینکه دلت می خواد دادشون بزنی
با اینکه راه نفستو می بندن٬با اینکه هر روز سنگین تر میشن٬پشتتو می خمونن٬
ولی
بعضی حرفارو نمی شه زد.
از همون جور حرفایی که تا بهشون فکر میکنی٬بغض گلوتو می گیره
که تا میای بگیشون٬اشکات سرازیر میشه و تو٬فقط خجالت میکشی...
حرفایی که آخر همشون٬به جای نقطه٬علامت سؤاله
سؤالایی که نمی دونی از کی باید جوابشونو بگیری
و تو فقط دلت می سوزه...
خدایا!کمکم کن...خدایا٬خیلی کمکم کن٬خیلی...
خدایا٬همه ی وجودم نفرت شده...کمکم کن...همه ی وجودم ترس شده...کمکم کن...
منو ببر پیش خودت...خیلی خسته ام...خدایا٬دلم از دست بنده هات خیلی شکسته٬خیلی گرفته.
مگه جای تو٬توو دل آدما نیست؟مگه قرار نیست هروقت دل کسی میشکنه٬عرش تو به لرزه دربیاد؟
خدایا یه کاری کن...
خدایا٬یه جایی٬یه جوری٬نذار بسوزم...کمکم کن...نذار غرق بشم...نذار ـ بیشتر از این ـ خرد شم...
خدایا٬آغوشتو باز کن.........
-----------------------
ممنون از "خودخودم"٬بابت عنوان.
من هنوز همون دخترکم
همون دخترکی که یه روز مدرسه از دلقک بازی هاش منفجر می شد
همون دخترکی که هروقت باعث خندیدن کسی میشد٬خدا رو شکر می کرد
همون دخترکی که گوشاشو هدیه می کرد به دل ِ پردرد ِ هم بازی هاش
همون دخترکی که هروقت درد داشت٬تنها بود...
من هنوز همون دخترکم
همون دخترکی که هروقت مامانش بغلش می کرد٬غصه ی بچه های بی مادرو می خورد
همون دخترکی که هروقت غذا می خورد٬دلش واسه بچه های گرسنه می شکست
که هروقت باباش براش هدیه می خرید٬ناراحت ِ شرم ِ باباهای بی پول پیش بچه هاشون میشد...
من٬هنوز همون دخترکم
فقط قدم یه کم بلند شده...فقط دیگه دانش آموز نیستم...فقط یه کم دانشجو شدم...فردا مادر میشم...
اما هنوز همون دخترکم...که حرف بزرگترهارو نمی فهمید...که خیلی راحت گول می خورد...
همون دخترکی که تموم دنیاش بود و گلای کاغذی ِ حیاط همسایه
همون دخترکی که مثل خوردن یه لیوان آب٬دلش می شکست
که هنوز دلش به راحتی خوردن یه لیوان آب٬می شکنه...که هنوز هیچ کس صداشو نمی شنوه...
همون دخترکی که به راحتی خوردن یه لیوان آب دلش شاد میشد...که هنوز میشه...ولی....................
من هنوز همون دخترکم
همون دخترکی که هیچ وقت نمی تونست از خودش دفاع کنه.که همیشه توو دعوا کم میاورد.که همیشه
تا میومد حرف بزنه٬بغض جلوی حرفاشو می گرفت ـ که هنوز می گیره. ـ
که هروقت توو کار ِ دنیا و آدماش وا می موند٬می پرید توو تختشو سرشو فرو می برد توو بالشش٬زار زار
گریه می کرد...که گاهی از بس دلش می شکست٬فقط دلش می خواست بمیره...که هنوز می خواد...
من هنوز همون دخترکم
که همیشه یه گم شده داشت...که همیشه چشم به راه اومدن ِ یکی بود...که همه ی آرزوهاشو ببخشه
بهش...که تمومه حرفاشو٬بدون ِ ترس٬بگه بهش...
من هنوز همون دخترکم
انگار دنیا٬خیلی برای من بزرگه٬خیلی برای من غریبه
انگار هنوز مثل بچه ها٬لای دست و پای بزرگترا گم میشم...از کاراشون گیج میشم...میترسم...
هنوز نشأت گه تمام کارهام٬شور و شوق بچه گانه س.هنوز بلد نیست تدبیر کنم٬هنوز با سیاست غریبه
ام...هنوز همون دخترکم...که از کار ِ آدم بزرگا٬بدجوری به حیرت اومدم...که دیگه گریه کفافمو نمی ده...
که دیگه از بازیچه بودنم بین این آدما به خنده می افتم...
پ.ن:فدای سرت٬اگه من خیلی تنهام...!
به من چیزی بگو از عشق
از این حالی که من دارم
من از احساس ِشک کردن٬
به احساس ِتو٬بیزارم...