من٬
من اینروزا حالم خوب نیست...
نمیدونم چمه٬ یه خشم عجیبی نسبت به همه چیز و همه کس توو کلّم وول میخوره
مثل آدمی که٬ تو باتلاق افتاده هرچی بیشتر دست و پا میزنه٬ بیشتر فرو میره اونجوری شدم

اولین خاطره ی زندگی ام اما٬ خاطره ای ست از آن دور دورها...
یادم می آید که یکدفعه نور دنیا را برداشت
و من انسان های وارونه را دیدم.
انسان هایی که طبیعتاً حرفی نداشتیم با هم بزنیم٬
سر من به سمت پاهاشان بود پایم به سمت سرهاشان!
یادم است ناغافل یکی شان چند تا خواباند وسط کمرم . و من گریه ام در آمد
و آن ها همه خندیدند
در آغوش گرم کسی از حال رفتم
و باقی زندگی ام را.... خیلی خوب یادم نیست ...
عندالزوم سینما گویا ساخته شده برای عیاشی٬ برای الواتی ... منوّر الفکر شدیم!
مخم مثل ساعت کار میکرد. چندین ورق به خط فارسیِ خیلی بد راجع پروژه چیز میز نوشتم. هر بار هم
که سرم رو بالا میگرفتم برای دیدن پاور پوینت و آخرین جمله ای که در باره اش گفته میشد رو
میشنیدم همین طور هیپوتز و راهکار جدید به ذهنم میرسید.بعد از جلسه با رئیس حرف زدم. این دفعه
من بودم که سوال جوابش میکردم: وقتی فلان ژن رو ناک داون میکنید٬ تاثیرش رو روی ژن ایکس هم چک
خواهید کرد دیگه؟؟ به نظرم برای تست پرولیفریشن٬ باید از محیط کشت کاندیشنال هم استفاده کرد٬
اینجوری میتونیم بفهمیم حضور سلول های دیگه روی تقسیمات بقیه تاثیر داره یا نه. راستی تست
سیکل سلولی به نظرم کامل نیست٬ یه تست اَنکسین پنج هم باید انجام بدیم تا بفهمیم درصد سلول
هایی که بعد از ۲۴ ساعت اپلیکیشن دارو آپپتوز کرده اند با سلول های مرده ی تست قبلی همخونی
داره یا نه و ....
چنان سر کیف اومده بود که دو ساعت و نیم بیشتر از زمانی که برای رفتنش در نظر گرفته بود موند و با
هم بحث کردیم. دست آخر هم موافقتشو برای تمام طرح هایی که دادم اعلام کرد و ذو تایی از انستیتوی
تاریک بیرون اومدیم. و قرار شد فردا با حضور تکنسین ها بیشتر راجع پروتوکل ها و ریز کاری های اجرایی٬
مواد و بودجه ای که لازم داریم حرف بزنیم.
دستاورد این داستان اینه که اولا نتایج مفیدی به دست میاد که میتونه کارم رو کامل تر کنه و خلاء زمانی
عقب افتادنِ هفته به هفته ی زنوگرف رو جبران کنه. ثانیا چون ایده ی خودم هستند کلی مودِ کار کردنم
عوض خواهد شد و با اشتیاق بیشتری همه چیز رو پیگیری خواهم کرد.
اگر این کریتیویتی تا آخر پروژه رخ بده و فقط همین امروز نبوده باشه لذت مبسوطی میبرم از این پروژه و
چند قدم به دکترا نزدیک میشم
گفتم : تصمیم گرفته ام درمان را متوقف کنم
دارم از ریخت و قیافه می افتم
از طرفی٬ از هر طرف نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که زندگی٬ کیفتش مهم تر از کمیتش هست
و قطعا اتفاقاتی بهتر از اونچه که تا حالا و در جریانِ جاری زندگی و زیبایی افتاده٬ برای تنی بیحال و سوراخ
سوراخ شده روی تخت بیمارستان نخواهد افتاد
میخواهم کشش ندهم.
دم صبح از خواب می پرم
عصرا که بر میگردم خونه٬ دستام تا ساعت ها بوی دستکش لاتکس میدن
با شستن و صابون هم از بین نمیره
اگر اینکار٬ شغل آینده و ادامه ی زندگی من باشه٬ امیدوارم بچه هام بدشون نیاید وقتی که نوازششون
میکنم
مهربان
جای خالیت هم زیباست
عصر یکشنبه ام را با چای های پیاپی در فنجانی که برایم خریدی و لم دادن و خواندن " در انتظار گودو "
ام که با خودت آورده بودی تا برای بار دوم بخوانمش گذراندم و به این فکر میکردم که همسایه های
خوشبختی داریم که امروز بوی شله زردت خانه شان را پر کرده و عصرانه دور همشان یک کاسه ی
خوشرنگ و بو و زیبا تزئین شده است...
مرا ببخش٬ عزیزم٬
من جزء زیباترین زنان زندگی ات نبودم
من حتی آنقدری که تو دوست داری زیبا نیستم
بخاطر رنگ موهایم٬ موهای مشکی ام ٬ مرا ببخش .
ببخش که از جایی می آیم که مثل قلب همه مان٬ هزار بار تکه و پاره اش کردند٬ نفسش را بریدند
جایی که مردمش شیله و پیله ای شده اند.
ببخش و بدان٬
اگر دست من بود٬
آنقدر زیبا می شدم که برای تک تک دیدن هایمان٬ روی تنه درخت ها٬ روی میله های زنگ زده ی پل ها٬
روی میز کافی شاپ ها یادگاری بگذاری که مبادا لحظات این چنینی زندگی ات را از یاد ببری
موهایم را آنقدر طلایی میکردم که شب ها از فکر آمدن دزد خوابت نبرد.
حیف اما ... خودت هم خوب میدانی آدم قیافه اش٬ رنگش٬ وطنش دست خودش نیست.
با خودم گفته بودم دست کم آدم ها دلشان دست خودشان است
دوست داشتن هایشان٬
دل دادن هایشان٬
اندازه ی دل دادن هایشان !
فکر کردم بین اینهمه آدم پر زرق و برقیِ شیله پیله ای٬ اگر آنقدر دل بدهم که تا به حال هیچ کس نداده
باشد٬شاید من هم برای خودم استاری شوم! حلب و مس وجودم لااقل به جبران رنگ سرم بربیاید و ٬
طلایی چیزی شود!!!
چیزی که کافی ات شود٬
دل گرمی ات شود
خدا را چه دیدی٬ شاید آخر خریدارش شدی...
مرا که هی یادم میرود هنوز مرغ همسایه غاز است و مسش طلای بالا عیار ببخش
اینکه کافی نیستم را ببخش
برای اینکه کافی نبودنم عذابم میدهد٬ میترساندم٬ بداخلاقم میکند٬
که همه چیز را میتوانم تحمل کنم جزاینکه دُردانه ام هم بشود دَردانه ام ٬ مرا ببخش
اگر یک روز آنقدر دلم شکست که رفتم که رفتم ٬ مرا ببخش
برای دروغ هایی که می گویی٬ به کسی که دنیا را بعد از خودش برای شادی تو میخواهد٬کسی که هر
چقدر هم برایت کم باشد لیاقتش اما دروغ شنیدن نیست ٬مرا ببخش!
برای دوستم که تصمیم درستی برای زندگیش گرفته خوشحالم
برای دوست دیگرم که کنکورش را قبول شده خوشحالم
برای دوست دیگرم که به زودی عروس میشود٬ اولین عروس خانه شان ٬ خوشحالم
برای نیوشا و فروغ نگرانم
دلتنگ مهدی و رضا و هوای سارا رو کردم
از خودم و کلی دوستان دیگرم هم٬ خبری ندارم
فقط میدانم زندگیم٬ با همه جوانبش٬حالت گذارش رو طی میکنه
فی الجمله در درک حد و حصری که عده ای برای میزان " وقاحت " در زندگی شان جا قائل شده اند عاجز
ام و حیران!
چی میخوای بگی؟ چیکار میخوای کنی مثلاً ؟ به آدمی که مطمئنی حتی یه روز تو زندگی ش٬ حتی
با یه نفر تو زندگیش٬ اصلا نفر سرت را بخورد٬ با دفتر خاطراتش هم نمیتونه روراست باشه٬ چی میخوای
بگی؟ چیکار میخوای کنی؟ چه توقعی داری اصلاً؟ با آدم هایی که انقدر عادت کرده اند به پیچیدن و
پیچاندن که دیگر خودشان را هم روزی دوبار دور میزنند میخواهی چه کنی؟ میخواهی چی یادشان
بدهی؟ که تو را دور نزنند؟ اصلا مگر میشود؟ میشود کسی که خودش را دور میزند تو را دور
نزند؟ نشسته ای یک گوشه سرت را مثل کبک کرده ای زیر برف هی دلت را٬ احساس مسئولیت
کوفتی ات را٬ وقتت را خرج این و آن میکنی٬ که لامصّب ها یکی شان هم "رفیقت" نیست! باشی و
نباشی ککشان هم نمیگزد. یک خبر ازت نمیگیرند. از آن بالایی شان بگیر بیا تا پایین! همه یه جنس٬ از
یه "عیار" ! همه شان خنده و خوش اخلاقی ات را میخواهند٬ تا برنجی٬ ناراحت شوی یا کمی اخم کنی
دیگر حوصله ات را ندارند. دو زار از وقتشان را نمیگذارند ببینند چه مرگت است. فکر کردی از این خنگ
بازی هایت مرام یاد میگیرند؟ میفهمند تو هم احساس داری؟ انسانی باید وقت صرفت کرد باید شناختت.
حالم بده از همه. میخوام یه مدتی همه رو بندازم کنار. وفت ٬ وقت ِ خودمه اینبار
میچرخن میچرخن این لاشخورا دور سر من سر من این لاشخورا
بالا را نگاه...
این تاوانی است که اصناف سینمایی برای حفظ استقلال و نه گفتن به پیشنهادهای رنگارنگ جریان مشکوک سیاسی باید بپردازند...
رضا میرکریمی
که انسان سر به راه شود٬
رام شود٬
آرام گیرد٬
عطش خون و فلز و نفت و دلار دیوار هیچ خانه ای را نریزاند٬ اشک هیچ کودکی را در نیاورد٬ آغوش مادری
را خالی نگذارد
که تنهایی و دلتنگی آدم ها تمامی بگیرد٬
که دشت ها سرسبز بمانند٬ آب ها زلال و روان
که من باشم ٬ تو باشی٬ سالم و حداقل دو هزار و دوازده خنده ی از تهِ دل!
که اتفاق های نو بیفتد
آمین
سال نوت مبارک
این روزها گاهی،
جایی گوشه و کنار مغزم٬
تصویر مردی را میبینم در خیلی دور
با بارانی بلند و یقه صاف
در برف راه میرود و هر از چندی یقه ی بارانی اش را صاف تر میکند تا سر و گردنش را بهتر در آن جا
بدهد
مردی که او را نمیشناسم
و هر وقت تصویرش را در ذهنم میبینم دلم میخواهد با تمام دنیا بجنگم که آب در دلش تکان نخورد٬
که حتی یک شب خوابش پریشان نشود
مردی که مرا نمیشناسد
و تحمل ندارد حتی نیم ساعت ناز مرا بکشد...
دبیر کل فراکسیون اقلیت مجلس هم٬ بعله !
دُردانه! خودت هم نمی دانی٬گاهی که خسته از تکرار و روزمرگی٬ دلسرد یا پر از حس تنهایی لپ تاپم را
روشن میکنم و میبینم پیغامی گذاشته ای٬ محبتی کرده ای یا خبری گرفته ای٬ چطور وقت مرا میسازی!
برای شادی های کوچک و گاه و بیگاهی که به من میدهی٬ ممنون.
مهربان٬ دستان تو خوب است.
انگشتان ظریف و نازکت ستون های حیات من شده اند
مهربان٬ خدا نگه دارد تو و دستانت و ستون های حیات مرا
آمین
دیکتاتورها هیچ وفت از بین نمی رند٬ فقط از "ایل"ی به "اون" ی تغییر شکل میدهند!