رو به خدا٬
از روزگار و نامردیاش گله میکنم٬
ـ عجب شبای بدیه! ـ
در حالی که اشکام گوله گوله میریزه٬
خیلی عصبی میخندم و سر روزگار دادمیزنم:
بسی پیرتر از آنی٬که پشتم بخمانی!
از خودم خنده ام میگیره٬
دارم میرم یه تنه باهاش بجنگم!
با کفشهای پاشنه بلند٬ناخونای لاک زده و صورت بزک کرده!
دعا کنین..